"صدا را میشنوم و همانطور خیره میمانم به کلید فرورفته در قفل. شهرزاد پابرهنه پلههای فرششده را تا نیمه پایین میآید. صدایم میکند تا بروم بالا. کلید را از قفل بیرون میکشــم و درِ نیمهباز را میبندم. آرام از پلهها بالا میروم و با شــهرزاد میروم توی اتاق او. هر دو مینشینیم لبهی تخت وســط اتاق. شهرزاد منتظر است تا چیزی بگویم..."
سرمه باید بتواند مادرش را بشناسد. باید بفهمد مادرش این زن بیرحم است که بعد از مرگش شناخته یا همان مادر مهربان روزهای دور. اما او باید از چیزی مهمتر هم سر دربیاورد؛ اینکه اصلاً مادرش مرده؟
امتیاز 0 نفر
برای ثبت نظر، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.