این رمان، داستان زندگی چهار خواهر را روایت میکند. نویسنده کتاب، چهار خواهر داستان زنان کوچک را با استفاده از الگوی خود و خواهرانش (لوئیزا، الیزابت، آنا و می) خلق کرده است که البته خود او در رمان حاضر نقش جو را بر عهده دارد. زنان کوچک داستانی است که به بیش از ۵۰ زبان ترجمه شده و موفق شدهاست از میان مرزهای فرهنگی و مذهبی عبور کند.
بخشی از کتاب:
مگ یک روز گرم به خانه آمد و داد زد: «اول ژوئن! خانوادهی کینگ فردا میروند لب دریا و من تعطیل هستم. سه ماه تعطیل. نمیدانید چقدر خوش میگذرد.» جو از خستگی، روی کاناپه لم داده بود و بت داشت چکمههای خاکآلودش را در میآورد و ایمی برای همه شربت آبلیمو درست میکرد. جو گفت: «عمه مارچ امروز رفت. آه، برای همین هم من خوشحالم. از ترس اینکه نکند از من بخواهد با او بروم داشتم نصف جان میشدم. اگر میگفت، باید میرفتم. اما میدانید که پلام فیلد همان قدر با صفاست که قبرستان! و من میخواستم بهانه بیاورم و نروم. برای همین تا وقتی عمه نرفته بود، همهاش در هول و ولا بودم و هر بار که حرف میزد زهرهترک میشدم. از بس عجله داشتم که زودتر از دستش خلاص شوم، باهاش خیلی خوب و مهربان شده بودم و میترسیدم که مبادا حس کند جدایی از من برایش غیرممکن است. خلاصه آنقدر لرزیدم تا سوار کالسکه شد. اما باز ناگهان قلبم ریخت...
امتیاز 0 نفر
برای ثبت نظر، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.