در نظر مریگلد لزلی اصلاً عجیب و غیرطبیعی نبود که راجع به مسائل مهم و "جاولب" زندگیاش با گربهها حرف بزند یا دوستی صمیمی و نامرئی داشته باشد که خانهاش وسط باغ است! اما خانوادهاش امیدوارند با بزرگشدن دخترک خیالبافشان این خواب و خیالها هم از سرش بیفتد و او کمی عاقلتر شود. ولی چطور در دنیایی که پرنسسی از ناکجا سبز میشود، میتوان خیالات را پشت سر گذاشت و سر عقل آمد؟
امتیاز 0 نفر
برای ثبت نظر، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.