محمدگازره از ده تبعید شود و شب و روز توی زمین هندوانهاش بماند. اما یک روز صبح که خواب بیدار میشود چیز عجیبی را میبیند ابری روی ده را گرفته است و گردی سفید چون باران از ابر میبارد. هنگامیکه محمدگازره به ده میرود متوجه میشود که مردم ده تماماً سنگ شدهاند. او در ده شاهد است که چگونه دو عفریت دارند مجسمه سنگ شده دختر ارباب را میبرند حمله میکند که او را نجات بدهد اما موفق نمیشود. خیلی زود کشف میکند که تمام این حوادث و اتفاقات زیر سر جادوگر کوه کبود است حالا باید برود و جادوگر را با کمک آتش جاویدان نجات بدهد آیا موفق میشود؟
امتیاز 0 نفر
برای ثبت نظر، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.