"چشمم به جنازههای زیادی خورد که از شکاف غار خارج شده و بهطرف من میآمدند. وحشت کردم. نیمی از بدن تعدادی از آنها متلاشی شده بود. موشها و مارهای بسیاری در میان بدن گندیدهشان میلولیدند و گاه به زمین میافتادند. از ترس فریاد کشیدم..."
بدن بیهوش سندباد را پس از حادثهی برخورد کشتی با صخرهها، به شهر ساحلی نزد طبیب میبرند؛ شهری که پیش از ورود سندباد شهری بود آرام. بیمار کابوس میبیند و از هیولاهایی میگوید که قرار است به شهر حمله کنند. بهرام، پسر طبیب، به سفارش پدر بالای سر بیمار میماند و قرار میشود برای رهایی سندباد از کابوسهایش، او هر شب ماجرای یکی از سفرهایش را برای بهرام بگوید؛ سفرهای که یکی از دیگری هولناکترند و... کمکم بهرام هم دچار کابوس میشود...
امتیاز 0 نفر
برای ثبت نظر، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.