در این کتاب، ما با زندگی و کلمات جروشا ابوت یا به قول خودش جودی ابوت همراه میشویم؛ دختری با موهای قرمز و روحیهای شاد و حساس. جودی برخلاف قوانین تا ۱۸ سالگی در پرورشگاه مانده، ولی دیگر وقت ترک کردن رسیده است. یکی از خیرها که مردی ثروتمند است، جودی را راهی دبیرستان شبانهروزی میکند تا به تن یکی از بزرگترین آرزوهای او جامهی عمل بپوشاند. جودی سرمست از زندگی جدیدش، بیصبرانه دوست دارد ناجی رویاهایش را ببیند، ولی از او چیزی جز یک سایه با پاهای دراز نصیبش نمیشود، به همین دلیل اسمش را میگذارد: بابا لنگدراز.
بله، بابا لنگدراز میخواهد در سایه بماند، ولی از جودی میخواهد در مورد وضعیت تحصیلش برای او بنویسد. جودی شروع به نوشتن میکند و در خلال همین نامهها استعدادش در زمینهی نوشتن کشف میشود. او سعی میکند از زندگی جدیدش نهایت استفاده را ببرد و کوچکترین کشفهایش در مورد زندگی را روی کاغذها با بابا لنگ دراز درمیان میگذارد. جودی حالا زندگی تازهای دارد، دوستهای جدیدی پیدا کرده و حتی سروکلهی یک رابطهی عاطفی هم در زندگیاش پیدا شده است.
امتیاز 0 نفر
برای ثبت نظر، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.