در این جلد، شخصیتی به نام «آلدر» افسونگر و مرمتکننده وارد داستان میشود که هر شب در خواب به کنار دیوار سنگی، مرز میان مردگان و زندگان میرود و آنجا، همسرش که مرده است از او درخواست آزادی میکند. «آلدر» برای کمک به نزد «گد» میرود و ... کشتی فارفلایر چون قویی گشادهبال با بادبانهایی بلند و سفید زیر نور خورشید تابستان از میان صخرههای مسلح گذشت و با عبور از خلیج به سوی بندر گونت آمد. به نرمی در آبهای ساکن لنگرگاه کنار اسکله لغزید، چنان مطمئن و باوقار چون مخلوقی زاده از باد بود که دو تن از اهالی بومی بندر که سرگرم ماهیگیری از روی سکویی کهنه در همان نزدیکی بودند درودش فرستادند و برای خدمه و تک مسافرش که در دماغه ایستاده بود دست تکان دادند.
امتیاز 0 نفر
برای ثبت نظر، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.